اسم من دنیز است، و من یک پرخور وسواسی هستم. من یک زن سیاه‌پوست ۶۲ ساله، همسر، مادر و مادربزرگ هستم.

OA من را در سال ۱۹۸۸ پیدا کرد. من آن زمان هشت سال در برنامه بودم. من ۱۲۰ پوند (۵۴ کیلوگرم) وزن کم کردم و فکر می‌کردم می‌توانم خودم این کار را انجام دهم، بنابراین به مدت پنج سال از برنامه خارج شدم و دوباره ۶۰ پوند (۲۷ کیلوگرم) وزن اضافه کردم. من پانزده سال پیش برگشتم تا بمانم. وزن من بالا و پایین رفته است، اما سپاسگزارم که به هیچ وجه به وزن ایده‌آلم که ۲۸۰ پوند (۱۲۷ کیلوگرم) بود، نزدیک نشده است.

من از یک خانواده الکلی بودم. فکر می‌کردم از همه بهترم چون هرگز سراغ مواد مخدر نرفتم. اما احساساتم را سرکوب می‌کردم. نمی‌دانستم چگونه احساساتم یا نیازهایم را بیان کنم. تقریباً هر شب پرخوری می‌کردم. سعی می‌کردم وزنم را از طریق ورزش و محدود کردن کنترل کنم. هیچ‌وقت جواب نداد.

داشتم به ته خط می‌رسیدم. تمام پولم را خرج غذا می‌کردم. آماده‌ی مردن بودم. می‌خواستم دستم را ببرم تا درد جسمی را حس کنم، نه درد روحی‌ای که دیگر غذا التیامش نمی‌داد. با شماره‌ی جلسه تماس گرفتم و پرسیدم چه چیزی با خودم بیاورم. زن گفت که دارم بزرگترین هدیه‌ای را که می‌توانم به خودم بدهم، به خودم می‌دهم و لازم نیست چیزی جز خودم بیاورم.

یاد گرفته‌ام که از رنجش‌ها و دلشکستگی‌ها عبور کنم و از غذا استفاده نکنم.

من زندگی‌ام را در بهبودی می‌گذرانم. این اصول را در تمام امورم به کار می‌گیرم. به انجمنم خدمت می‌کنم. راهنمای کسانی هستم که به دنبال یافتن راه حلی برای وضعیت ناامیدکننده‌ی ذهن و جسم خود هستند. زندگی من از فیلتر ... می‌گذرد. دوازده قدممن در این برنامه از دست دادن روابط و اعضای خانواده را تجربه کرده‌ام. یاد گرفته‌ام که از رنجش‌ها و دلشکستگی‌ها عبور کنم و از غذا استفاده نکنم. بسیار سپاسگزارم.


اسم من مت است و من یک پرخور وسواسی هستم. من یک مرد سفیدپوست دگرجنس‌گرا هستم که در سن ۲۱ سالگی به بهبودی آمدم. من ۱۶۰ پوند (۷۳ کیلوگرم) از وزن اولیه‌ام کم کرده‌ام. من ده سال است که پرهیز دارم.

من در یک خانواده الکلی بزرگ شدم. پدر و مادرم وقتی کوچک بودم از هم جدا شدند. این خیلی به من آسیب زد. مواد مخدر را آزمایش کردم؛ مشروب خوردم؛ کارهای زیادی انجام دادم که می‌توانست مرا بکشد. تعجب می‌کنم که کارم به بیمارستان، زندان یا مرگ نکشید. کلی شریک زندگی داشتم - هم‌خانه، هم‌خانه یک شبه و همسر. دنبال چیزی می‌گشتم و نمی‌دانستم آن چیست.

تا اواخر دهه بیست سالگی‌ام، پرخوری‌ام به من نرسید. وزنم به سرعت بالا رفت. به نقطه‌ای رسید که تنها و بدبخت بودم. یک دوره دوازده ساله داشتم که فقط من و غذا بودیم - هیچ‌کس شاهد پرخوری‌ام نبود. بوم، من آنجا بودم، تقریباً ۱۳۶ کیلوگرم (۳۰۰ پوند). سال‌ها، این عدد را برای OA با خودم حمل می‌کردم. زنگ نمی‌زدم، اما هر از گاهی به آن نگاه می‌کردم. البته، همه رژیم‌ها را امتحان کردم، اما هرگز نتوانستم یک روز کامل آن را تحمل کنم. لباس‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تری خریدم تا سعی کنم خودم را بپوشانم. فقط از گردن به بالا به خودم در آینه نگاه می‌کردم. انکار.

من در خانواده OA خود حمایت فوق‌العاده‌ای دارم... آنها به من نشان داده‌اند که می‌توانم زندگی را آنطور که هست زندگی کنم.

امروز، من در بدنی زندگی می‌کنم که دوستش دارم و از آن مراقبت می‌کنم. من در خانواده OA خود حمایت فوق‌العاده‌ای دارم. آنها در فراز و نشیب‌های زندگی مرا دوست داشته‌اند. آنها به من نشان داده‌اند که چگونه خودم را دوست داشته باشم و قلبم برای دوست داشتن همه باز شده است. آنها به من نشان داده‌اند که زندگی را آنطور که باید زندگی کنم. من سعی می‌کنم آنچه را که آموخته‌ام به رهجویان، تازه واردان، اعضای انجمن و حتی افراد خارج از برنامه منتقل کنم. نمی‌گویم که این چیزهای برنامه است؛ من فقط تجربه، قدرت و امیدم را به اشتراک می‌گذارم. من خدمت می‌کنم و احساس خوبی دارد. می‌دانم که این هدیه‌ای از برنامه است. من به یک نیروی برتر، یک هدیه بزرگ دیگر، ایمان عمیقی دارم. با ابزار و قدم‌ها و نیرویی برتر، هیچ چیزی نیست که نتوانم با آن روبرو شوم.